بجای دسته گل بزرگی که فردا بر گورم نثار میکنی
امروز با شاخه گل کوچکی یادم کن
به عوض سیل اشکی که فردا بر مزارم میریزی
امروز با تبسم مختصری شادم کن
امــروز که در نزد توام مرحمتی کن
فــردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
|
بجای دسته گل بزرگی که فردا بر گورم نثار میکنی امروز با شاخه گل کوچکی یادم کن
به عوض سیل اشکی که فردا بر مزارم میریزی امروز با تبسم مختصری شادم کن
امــروز که در نزد توام مرحمتی کن فــردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت + نوشته شده توسط کورش در جمعه 1386/01/03 و ساعت
19:30 |
اشتباهات انسان ابتدا رهگذرند
سپس مهمان میشــوند
و بعد صاحبـخانه + نوشته شده توسط کورش در جمعه 1386/01/03 و ساعت
19:26 |
داد معشـوقه به عاشـق پیـغام کــه کــند مادر تو با من جنــگ هــــر کــجا بیــندم از دور کـــند چـهره پر چیـن و جبیـن پر آژنـگ بــا نــگاه غضـب آلـــــود زنــــد بـر دل نـازک مـن تیــر خـدنـــگ از در خــــانه مـــرا طــرد کـــند همچو سنگ از دهن قلماسـنگ مـــادر ســنگدلت تـا زنـدســت شـهد در کام منو تـست شـرنـگ نشــوم یکـــدل و یکــرنگ تو را تـا نسـازی دل او از خــون رنـگ گر تو خواهی به وصالم برسی باید این ساعت بی خوف و درنگ روی و ســـینه تنگـــش بــدری دل بــرون آری از آن سـینه تـنگ گــرم وخـونین به منش باز آری تــا بـــرد زآیــــنه قـــلبـــم زنــگ عاشـــق بی خـــرد نـاهنــجـار نه بل آن فاسق بی عصمت وننگ حــــرمت مــادری از یـاد ببـــرد خــــیره از بـاده و دیـــوانه زبنـــگ رفـت و مــادر را افکـند به خــاک ســــینه بدرید و دل آورد بچــنــگ قصـــد سـرمنزل معشوق نمود دل مادر به کفــش چــون نارنــگ از قضـــا خـورد دم در به زمــین و انـدکی ســوده شـد اورا آرنـــگ وان دل گرم که جان داشت هنوز اوفــتاد از کــف آن بی فـرهنــــگ از زمــین باز چــو برخاست نمود پــی بــرداشــــــتــن آن آهنــــگ دیـد کـزان دل آغـشته به خـــون آیــد آهـســـته بــرون این آهنــگ آه دست پسرم یافت خراش ! آخ پای پسرم خورد به سنگ ! + نوشته شده توسط کورش در جمعه 1386/01/03 و ساعت
19:22 |
|
|