تبليغاتX
زندگی زیباست

 

پس از دوست داشتن ،

 

کمک کردن زیباترین فعل دنیاست

 

 

+ نوشته شده توسط کورش در شنبه 1386/02/29 و ساعت 12:40 |

 

بودیم و کس پاس نمیداشت  هستیم

 

باشد که نباشیم و بدانند بودیم ...

 

 

+ نوشته شده توسط کورش در شنبه 1386/02/29 و ساعت 12:37 |

 

زمان مرهمی برای همه درد هاست

 

 

+ نوشته شده توسط کورش در شنبه 1386/02/29 و ساعت 12:32 |

پرسیدم عشق چیست ؟

 

گفت : آتشی ست

 

گفتم : مگر آنرا دیده ای ؟!

 

گفت : نه ! در آن سوخته ام !

 

+ نوشته شده توسط کورش در شنبه 1386/02/22 و ساعت 10:45 |

این داستان حقیقت دارد . . .

 

                                                

هنوز هوا تاریک بود که رسیدم.

انقدر مراسم برام جالب بود که از همه زودترآمده بودم.

اواسط دیماه بود و هوا حسابی سرد شده بود .

اوه اوه عــجب ســوز گــدا کشــی میاد یکی نیست بگه آخه پســر مــگه مجبوری انـقدر زود بیای؟

 مــحل برگــزاری مراســم زمین فوتبال خاکی بود که تقــریبا دور و بــرش هــیچ ساختمانی نبود .

خب مثل اینکه داره یه خبرایی میشه، سر و کله چند تا ماشین نیروی انتظامی

پیــدا شـــد .

بذار ببینم یک و دو و سه و چهار  ...  هفت تا . هفت تا ماشین پر از سرباز .

ماشینها بعد از چند دور چرخیدن دور زمین بالاخره در قسمت جنوبی زمین پشت دروازه آروم گرفتن اما سردی هوا باعث شده که سربازها ترجیح بدن تا آخرین لحظه ای که امکان داره توی ماشیناشونبمونن و پیاده نشن . خب  ماشین فرمانده هم  رسید . سربازها که انگار تازه از خواب بیدار شده باشن مثل برق از ماشیناشون پیاده شدن و شروع کردن به ادای احترام نظامی .

فرمانده از ماشین پیاده شد و با صدای بلند خطاب به افسر ارشد سربازها گفت: قربان میخواین بگم براتون چای و قلیون بیارن؟!

بنده خدا افسر جوان که گرمای بخاری ماشین تازه چشماشو گرم کرده بود مثل فنر از ماشین پرید بیرو ن و یک احترام محکم نظامی گذاشت و همینطور که حول کرده بود گفت: سلام جناب سرهنگ منتظر بودم شما تشریف بیارید تا کسب دستور کنم که نیروهارو چطوری بچینیم .

سرهنگ که حسابی شاکی بود گفت: بعد از ده سال خدمت هنوز منتظری من بهت بگم چطوری نیروهاتو بچینی ؟

افسر جوان که دید اوضاع قمر در عقربه به دو رفت به طرف سربازها و با صدای بلند گفت: بدو بینم سرکار سریعتر سریعتر ...

سربازها هم  که از مراسم امروز حسابی شاکی بودن هر کدومشون زیر لب غرغری کردن و دور تا دور زمین به فاصله چند متر از هم وایستادن . حالا دیگه کم کم تماشاچیا هم دارن میان .

ساعت شش صبحه و هوا داره روشن میشه . آمبولانس و پزشک مربوطه هم رسیدن .

پژوی مشکی دادستان هم  از راه رسید. از ماشین پیاده شد و با فرمانده انتظامی منطقه خوش و بشی کرد .

همه چیز آماده برگزاری مراسمه٬ حالا دیگه تعداد مردم هم  زیاد شده .  حدود دو هزار نفر دور زمین فوتبال حلقه زدن و منتظرن . خیلی از اونایی که آمدن اصلا نمیدونن چه خبره !

تو همین گیر و دار٬ پسرک دوازده سیزده ساله ای  دستاشو دور دهنش حلقه کرده بود و همینطور که به طرف جمعیت میدوید فریاد زد : اس اس آث میلان ! بعد سریع خودشو چپوند لابه لای جمعیت و رفت جلوی همه و از اینکه با زمین خالی روبرو شده بود حسابی جا خورد ٬یه نگاهی به دورو برش کرد و از بغل دستیش پرسید : آقا کدوم تیم بازی داره ؟

جمعیتی که به پسرک نزدیک بودن همگی زدن زیر خنده .

با صدای جرثقیل همه جمعیت برگشتن تا خرامیدن این غول آهنی رو نظاره گرباشند.

جرثقیل از پشت جمعیت آمد و جلوی دروازه توقف کرد .

حالا اونایی هم که نمیدونستن چه خبره گوشی میاد دستشون و شروع میکنن به

 پچ پچ کردن .

راننده جرثقیل دکلو بلند میکنه و قلابشو انقدر پایین میاره تا سربازی که روی کفه جرثقیل وایستاده بتونه طناب رو بهش ببنده .

طناب محکم میشه و همه چیز آماده ست .

 دختر جوونی با چادر مشکی درست کنار دادستان وایستاده و مثل ابر بهاری

اشک میریزه .

... یه پاترول مشکی با پنج سرنشین و دوتا ماشین اسکورت .  

بین مردم ولوله ای بپا میشه هر کسی چیزی میگه ...

... ناصرو آوردن

... نامرد حرومزاده

... طفلکی زنش

... لات بازی خرج داره داش  

به دستور رئیس پلیس ٬ همه نیروها به حالت آماده باش در میان .

دادستان از طریق بلندگوی دستی مردم رو به آرامش دعوت میکنه و ازشون میخواد

که فقط دور زمین خاکی بایستن و جلوتر نیان .

ناصرو از ماشین پیادش میکنن ٬ دستبند به دست و پابند به پا ! دو سرباز قوی هیکل هم طرف چپ و راستش وایستادن .

یک مترو شصت سانت قدشه و نهایتا شصت کیلو وزن !

با دیدن طناب دار تیک عصبیش شروع میشه چون میدونه که این تو بمـــیری از اون

تو بمیریا نیست .

تماشاچیا منتظرن ٬ انگار برای نبودن ناصر خیلی عجله دارن .

دختر جوون با دیدن ناصر به هق و هق میفته .

بعد از خوانده شدن چند آیه از قرآن دادستان بلندگو رو دستش میگیره و خــطاب به حاضرین میگه :بسم الله الرحمن الرحیم  مردم غیور ... ٬ بار دیگر دســتان قدرتمــند عدالت بر گردن یکی دیگر از اراذل و اوباش حلقه زد و او را گرفتار نمود .

بدینوسیله به اطلاع شما امت غیـور میرساند ناصر ... معـــروف به ناصـــر ریــزه که از

 سال ١٣٧۴اقـــدام به ایجاد نا امنی از جـمله ضرب و جرح ٬ سرقت ٬  شرب خمر و دوازده فقره تجاوز به عنف به دختران زیر ده سال نمـــوده بود ســرانجام در ســال ٧٨ دستگیر و توسط دادگاه انقلاب مفسدالفی الارض شناخته و به اعدام محـــکوم گردید که با اعتراض متهم ، پرونده به دیوان عالی کشور ارسال و حکم مجددا تائید شــد . لذا هم اکنون این مفسد اجتماعی در این محل که که اکثر اهداف پلید خود را در آن انجام داده به دار مجـــازات آویــخته میشـــود تا درس عـــــبرتی بـرای تــمام مخلین امـــنیت جامـــعه باشــــــد .

صدای صلوات مردم بلند میشه .

پنج نفر سرباز انتظامی  ناصر رو تا پای طناب دار همراهی میکنن .

بلندش میکنن و روی کفه جرثقیل میگذارن و طناب رو دور گردنش محکم میکنن .

طناب ، گــردن ناصـــرو محــکم تو بغلش میگیره ٬ انگار اونم بــرای فشـــردن گــردن ناصــر عجله داره ! ناصر هنوز باورش نمیشه که به آخر خط رسیده !

چــهارپایه رو زیر پاش میـــگذارن و بلندگو رو جلوی دهنش میگیرن تا آخــرین کلمات زندگیشو بگه !

... بسم الله الرحمن الرحیم

خواهران و برادران

من هیچوقت فکر نمیکردم روزی کارم به اینجا بکشه به همه کسانی که دنبال کارهای خلاف هستن میگم که عاقبت کار خلاف همینه ٬ آخرش همینجاست که من هستم.

سرباز از بالای جرثقیل میاد پاییین و دادستان رو به ناصر میکنه و میگه: اشهدتوبخون !

بلدی ؟ بلدی اشهد بخونی ؟

سکوت همه جا رو گرفته .

نفس از کسی در نمیاد .

دختر جوون حالا دیگه پشت به جمعیت وایستاده .

دیگه طاقت دیدن بقیه ماجرارو نداره .

دادستان چهارپایه رو از زیر پای ناصر میکشه و صدای تکبیر جمعیت سکوت رو میشکنه .

ناصر چندتا تکون میخوره و بین زمین و هوا آروم میگیره !

دکل جرثقیل ناصرو بالاتر میبره تا اونایی که از صحنه دورترن ببیننش .

...جعفر شیره ای کتشو انداخته بود رو شونشو با نیم غوزی که داشت ٬ پاهاشو رو زمین میکشید تند تند جلو میامد تا از ماجرا عقب نمونه . همین که چشمش به جنازه ناصر افتاد دست راستشو مشت کردو جلوی دهنش گذاشت و گفت : ای تف به ژاتت پشر ، بالاخره ماست خورتو گرفتن .

جعفر شیره ای که نصف عمرشو بخاطر خرید و فروش مواد مخدر تو زندانای مختلف

گذرونده بود پک محکمی به سیگارش زد و دودش رو با ولع تمام بلعید و همینطور که

به جنازه ناصر ذل زده بود گفت: آخه من نمیدونم این جوونا چه مرگشونه که میرن

دنبال کارای خلاف ! بابا بتمرگین عین آدم ژندگیتونو بکنین دیگه .

نیگا کن چه تکونیم میخوره بد مصب اوه اوه اوه .

حالا خوب شد؟ !  گرفتن کشتنت ؟!

آدم شدی ؟ !

بابا خلاف نکنین .

جعفر شیره ای یه دفعه انگار که برق گرفته باشدش به نقطه ای خیره شد و تند تند رفت به سمتش .

شلام شادق جون مزنه چنده الان ؟ !

....

مراسم تموم شد و پرونده ناصر هم برای همیشه بسته شد .

با خودم خیلی فکر کردم ...

ناصر میتونست از قله های پیشرفت زندگی بالا بره !

ویا از سکوهای قهرمانی !

اما چرا برای بالا رفتن جرثقیل رو انتخاب کرد ؟ ! ! !

                                                                                                      ***

+ نوشته شده توسط کورش در پنجشنبه 1386/02/20 و ساعت 13:58 |

 

روزی پس از اجرای یک برنامه از "فریتز کرایسلر" نوازنده بزرگ ویلن خانمی

به او گفت: آقای کرایسلر من حاضر بودم تمام زندگیم را بدهم تا بتوانم مثل

شما ویلن بزنم.

کرایسلر لبخندی زدو گفت: من هم همین کار را کردم!

+ نوشته شده توسط کورش در یکشنبه 1386/02/09 و ساعت 17:29 |

 

در دوران کودکی یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی یافتم، درست هنگامیکه

پروانه خود را برای خروج از پیله آماده میسازد.

اندکی منتظر ماندم اما سرانجام خروج پروانه طول کشید، تصمیم گرفتم این فرایند را

 شتاب بخشم لذا با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله نمودم تا اینکه پروانه

خروج خود را آغاز مکند.

اما بالهایش هنوز بسته اند و اندکی بعد میمیرد!

بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدن نمیدانستم.

آن جنازه کوچک تا به امروز یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدان من بوده است.

اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد :

فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان !

بردباری لازم است ، نیز انتظار زمان موعود را کشیدن و با اعتماد راهی را دنبال کردن

که خداوند برای زندگی ما برگزیده است.

 

نیکوس کازانتزاکیس

+ نوشته شده توسط کورش در یکشنبه 1386/02/09 و ساعت 17:1 |

زندگي زيباست.....كورش