برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد
چون بر این باورند که :
یا راهی خواهم یافت
یا راهی خواهم ساخت
|
برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد
چون بر این باورند که :
یا راهی خواهم یافت
یا راهی خواهم ساخت
+ نوشته شده توسط کورش در پنجشنبه 1386/11/25 و ساعت
11:43 |
پرده اول : ساعت 30/9 صبح طبقه نهم برج آناهیتا – جردن سامان همینطور که فنجان نسکافشو دستش گرفته بود بطرف پنجره نزدیک شد و یک دفعه با صدای بلند گفت : واااااای ٬ ساناز بدو بیا ببین چه برف باحالی اومده . ساناز که با صدای برادرش از خواب بیدار شده بود از اتاقش آمد بیرون و همینطور که دستاشو باز کرده بود و خودشو کشو قوس میداد با چشمای خواب آلود گفت : تو خواب و زندگی نداری کله سحر همه رو زا به را میکنی؟ سامان روی میز کنار پنجره نشسته بود و همینطور که به خیابون نگاه میکرد گفت : کله سحر چیه دختر؟ ساعت دهه صبحه. بیا منظررو ببین زندگی کن. * تو برو با هرچی میخوای زندگی کن ولی باعث سلب آسایش بقیه نشو. سامان دستاشو به هم مالیدو گفت: امروز باید صفا کنیم ٬ الان با برو بچ ردیف میکنم یه اسکی توپ بریم. پرده دوم : ساعت 30/6 صبح - مولوی گروووووووومب ... !!!!! آقا صادق سراسیمه بچه رو بغل کرد و همینطور که بطرف حیات میدوید فریاد زد: بدوید بیرون زلزله ... زلزله ... زن آقا صادق که یه دفعه از خواب پریده بود و هم گیج بود هم دستپاچه شده بود دست بچه هارو گرفت و دوید سمت حیاط..
سرما که به صورتشون خورد خوابشون پرید و تازه فهمیدن که اصلا زلزله ای در کار نبوده. همگی رفتن تو خونه و چراغهارو روشن کردن. گوشه سقف اتاق بخاطر بارش برف کنده شده بود و ریخته بود. زن آقا صادق که حسابی حول کرده بود دستشو زد به کمرشو گفت : ده هزاردفعه بهت گفتم یه کف دست گچ درست کن بمال به این سقف بی صاحاب ٬ انقدر دست دست کردی تا ریخت. - گچ چیه زن؟! کل پشت بوم باید قیرگونی بشه. * اگه لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره ؟ حتما باید بمونیم زیر آوار بمیریم تا به فکر بیفتی؟! - بابا چرا نمیفهمی زن! صدو بیست هزار تومن خرج داره ٬ ندارم بابا ندارم. از کله سحر تا بوق سگ دارم جون میکنم تا شیکم تو و توله سگاتو سیر کنم مگه چیزیم میزارین بمونه؟ * نه بابا ؟ این توله سگا از آسمون اومدن؟ مال تو نیستن که ؟ ... ادامه پرده اول : - مامی چوب اسکیام کجاست؟ - نمیدونم عزیزم شاید تو ماشینت باشه. - یه کم پول بده ناهار با بچه ها بیرونیم. - چقدر میخوای؟ - بده دیگه. اندازه یه ناهار. - صد تومن کافیه؟ آره خوبه زیاد خرج نمیکنم ٬ یه کمی تو عابربانکم دارم اگه کم اومد میگیرم. بااااااااای. ساناز از حموم میاد بیرون و رو به مامانش میگه : مامان ناهار چی داریم؟ * شینسل مرغ عزیزم. ساناز زیر لب غرغر میکنه و همینطور که با حوله داره موهاشو خشک میکنه خطاب به مامانش میگه: تو چرا هرچی شوهرت دوست داره درست میکنی ؟! ما آدم نیستیم تو خونه؟ من استیک میخوام. *عزیزم بابات نمیتونه گوشت قرمز بخوره. - اصلا من ناهار با دوستام میرم بیرون ٬ یالا پول بده بینم. * قربون دختر گلم برم بیا عزیزم. - این چیه؟ همش پنجاه تومن؟! اینوکه نیگاش کنم تموم شده !... ادامه پرده دوم : - سجاد ٬ سحر٬ پاشید مدرستون دیر میشه. * مامان پول بده میخوام ورق امتحانی بخرم. - برو از بابات بگیر. آقا صادق : مگه باباش چاپخونه اسکناس داره ؟ برید از ننتون بگیرید. * بالاخره از کی بگیرم ؟ بابا امتحانم دیر شد!!
- بیا مامان جون ... زن آقا صادق گره گوشه چادرش رو باز کرد و یه پنجاه تومنی مچاله شده از توش درآورد و داد به دخترش و گفت : نری آت و آشغال بخریا! فقط ورق امتحانی میگیری. * پس چی بخورم؟ تازه ساعت دو امتحانمون شروع میشه. - قربون دختر گلم برم نون و پنیر برات گذاشتم تو کیفت عزیزم بخور ته دلتو بگیره تا بیای خونه...
واما پرده آخر...
سامان و ساناز بر گشتن خونه . سجاد و سحر هم برگشتن! اما این کجا و آن کجا !!! ساناز از مامانش پول گرفت! سحر هم گرفت! اما ...
*** + نوشته شده توسط کورش در چهارشنبه 1386/11/10 و ساعت
14:22 |
|
|