- موافقي تابستون با مهران اينا يه سر بريم استراليا ؟ مهرناز پارسال با شوهرش رفته بودن اونجا ، ميگفت بهشته .
- نه ؛ بذار عيد ميريم . امسال تابستون ميريم هاوايي بفهمي بهشت يعني چي !
اينها صحبتهايي بود كه بين نيلوفر و شوهرش رد و بدل شد .
با يه حساب سر انگشتي اگه يك هفته هم بمونن با ويزا و بليط و هتل و ... 7 تومني بايد خرج كنن !!!
نميدونم چرا يه دفعه ياد يحيي افتادم ؟!
طفلك يه عقد ساده تو محضر گرفت و دست به دامن وامهاي ازدواج شد تا بلكه بتونه به صرف شربت و شيريني دست زنشو بگيره بره سر خونه زندگيش ، تازه اگه پولش برسه و بتونه يه لونه مرغ جايي اجاره كنه ! !
زنگ تلفن رشته افكارم رو پاره ميكنه .
عليرضا بود . دوباره ماشينشو عوض كرده و ازم خواست برم رخش جديدشو ببينم .
دو ماه پيش بود كه ماشينشو عوض كرده بود . با يه زانتيا تو اتوبان همت كورس گذاشته بود و انقدر به ماشين فشار آورده بود كه سيلندر ماشين آب شده بود!! ولي بقول خودش ارزششو داشت چون زانتيارو سوسك كرده بود ! !
حالا يكي ديگه خريده . يه بي ام و كه فقط سي ميليون تومن داده موتورشو تقويت كردن ! يازده ميليون هم هزينه تقويت اتاق و تيونينگ ماشين شده !
عليرضا قهرمان رالي سرعت تهرانه . يه خونه مجردي تو ... داره . مامانش ميليونره و باباش ميلياردر!!!!!!
ولي نميدونم چرا مثل خوك زندگي ميكنه ؟ ! وقتي پول بدون زحمت به دست آدم برسه همينطوري ميشه .
مغزم درد گرفته ، همش تحليل ...همش بررسي ...همش تحقيق !!!!! واي خدا مگه اين مخ چقدر كشش داره .
پاشم برم يه سري به يحيي بزنم ببينم برا مراسمش چيكار كرد بلكه مغزم يه خورده هوا بخوره طفلك.
حوصله رانندگي ندارم.
سوار مترو شدم...
به محض بسته شدن در قطار دختر حدودا نوزده ساله اي كه بچه كوچكي بغلش بود وسط واگن ايستاد و خطاب به مسافران گفت :
- خواهر ، برادر، يه كمكي به خواهر خودتون بكنيد ، پدرم نابيناست ، شوهرم كارگر بود از ساختمون افتاد مرد ، بچه ام سرپرست نداره خرج پدر و بچه ام رو خودم ميدم ، چهار ماهه كرايه خونمون عقب افتاده با كمكهاي شما امشب هم چراغ خونم روشن ميمونه ، خواهرتونو نا اميد نكنين اجرتون با خانوم فاطمه زهرا (س) ...
دختره انقدر ناليد كه يحيي رو يادم رفت !!!!
اومدم دست كنم تو جيبم و يه پولي بهش بدم كه يه چيزي تو مخم هوار زد...
آهاااااااااااي پسر !!! مگه يادت رفته ؟! گداهاي سازمان يافته ... تكديگران سازماني ... جوانان اجير شده باندهاي مافيايي و...
خدايا عجب زمونه اي شده به هيچ كس نميشه اعتماد كرد.
رسيدم سر كوچه يحيي اينا ...
يه پسر ده پونزده ساله تا كمر شيرجه رفته بود تو سطل زباله...
رفتم بالا سرش و گفتم : بچه دنبال چي ميگردي؟؟!!!
طفلكي چنان غرق در كاوش خودش بود كه زهره ترك شد ! مثل برق پريد بيرون وبا لهجه آذري گفت : - سلام حاجي !!! دنبال پلاسكيت ميگردم !!
جواب سلامشو دادم و گفتم : اولا من حاجي نيستم ؛ دوما كه پسرخوب اينا آلودس ، هزار جور درد و مرض ميگيري !
صورتش از گرما مثل لبو قرمز شده بود ، همينطور كه با آستين كثيف پيرهنش عرقشو پاك ميكرد گفت :
- حاجي نون ما هم توي همين آشغالاست ديگه !!!
واي خدا بازم معده ام درد گرفت!! هر وقت اعصابم خورد ميشه ميزنه به معدم .
يه پولي بهش دادم و گفتم امروز ناهار مهمون مني . برو يه چيزي برا خودت بخر.
گل از گلش شكفت . پول رو گرفت و گفت : دستت درد نكنه حاجي.
گوني اموالشو انداخت رو دوششو رفت بسوي سرنوشت...
نشستم رو پله هاي خونه يحيي اينا و مشغول فكر كردن شدم ...
خدا بيامرزدش ... خونه حاج احمد همين روبروئه.
وقتي شهيد شد تازه همه فهميدن كي بوده!!!!!
هيچكس نميدونست حاج احمد شيميائيه. اصلا كسي خبر نداشت كه جبهه رفته باشه!
هيچكس يادش نمياد تونسته باشه يكبار به حاج احمد زودتر سلام كنه ! كوچيك و بزرگ براش فرق نداشت.
چقدر آدم غريبه اومده بودن تو مراسمش . يكي ميگفت حاج احمد خرج دانشگاهمو ميداد! اون يكي ميگفت بچه هام امسال عيد ديگه لباس نو ندارن چون حاج احمد ديگه نيست براشون بخره.
زن همسايه بغليشون هاي هاي گريه ميكرد و ميگفت دو تا دخترامو حاج احمد عروس كرد اما قسمم داد اگه كسي از اين قضيه چيزي بفهمه حلالم نميكنه!!!
اي خدا بنازم به اين قدرتت. اگه امثال حاج احمدها آدمند پس ما چي هستيم؟؟!!!
اگه ما آدميم پس اينا كي اند؟!!
بعد از جنگ چقدر اومده بودن دنبالش تا بهش پست و مقام بدن اما جواب حاج احمد يك كلام بود: من با خدا معامله كردم ! ميدونيد چندتا از بچه ها تو بغل من شهيد شدن؟؟!!
خونشو اونا دادن ، پست و مقامشو من بگيرم؟؟؟!!!
اينارو زن حاج احمد بعد از شهادتش برامون تعريف كرد.
خدايا....
يك عده بخاطر پست و مقام چه جنايتهايي كه نميكنن ! اونوقت حاج احمد...
خدايا تو اين دنيا چه خبره؟؟!!!
...
يادم رفت اومده بودم به يحيي سر بزنم! نيم ساعته دم در نشستم!
چند تا موتوري پشت سر هم از سر كوچه رد ميشن و خيابونو گذاشتن رو سرشون ،
- عشق است ميرحسين...!!!!!!!!!!!!!!!!!!
صداي زنگ موبايل افكارمو بهم ميريزه...
مجتبي بي مقدمه گفت:
آقا يه بنده خدايي تو بيمارستانه بايد سريع عمل بشه ، يه دارو براش نوشتن سيصد هزار تومن! بايد فوري بهش برسونيم ، هيچ كسي رو نداره ، فقط يه دختر داره كه اونم الان داره گريه ميكنه! داريم با بچه ها پول جمع ميكنيم چقدر ميتوني بدي؟
ديگه يحيي رو كلا يادم رفت !!!
خودم رو هم يادم رفت!!!
چقدر معدم درد ميكنه...
خدايا تو اين دنياي تو چه خبره؟؟!!!
شكرت خداي مهربون من
شكرت...
***
