پرده اول : ساعت 30/9 صبح طبقه نهم برج آناهیتا – جردن
سامان همینطور که فنجان نسکافشو دستش گرفته بود بطرف پنجره نزدیک شد و یک دفعه با صدای بلند گفت : واااااای ٬ ساناز بدو بیا ببین چه برف باحالی اومده .
ساناز که با صدای برادرش از خواب بیدار شده بود از اتاقش آمد بیرون و همینطور که دستاشو باز کرده بود و خودشو کشو قوس میداد با چشمای خواب آلود گفت : تو خواب و زندگی نداری کله سحر همه رو زا به را میکنی؟
سامان روی میز کنار پنجره نشسته بود و همینطور که به خیابون نگاه میکرد گفت : کله سحر چیه دختر؟ ساعت دهه صبحه. بیا منظررو ببین زندگی کن.
* تو برو با هرچی میخوای زندگی کن ولی باعث سلب آسایش بقیه نشو.
سامان دستاشو به هم مالیدو گفت: امروز باید صفا کنیم ٬ الان با برو بچ ردیف میکنم یه اسکی توپ بریم.
پرده دوم : ساعت 30/6 صبح - مولوی
گروووووووومب ... !!!!!
آقا صادق سراسیمه بچه رو بغل کرد و همینطور که بطرف حیات میدوید فریاد زد: بدوید بیرون زلزله ... زلزله ...
زن آقا صادق که یه دفعه از خواب پریده بود و هم گیج بود هم دستپاچه شده بود
دست بچه هارو گرفت و دوید سمت حیاط..
سرما که به صورتشون خورد خوابشون پرید و تازه فهمیدن که اصلا زلزله ای در کار نبوده.
همگی رفتن تو خونه و چراغهارو روشن کردن.
گوشه سقف اتاق بخاطر بارش برف کنده شده بود و ریخته بود.
زن آقا صادق که حسابی حول کرده بود دستشو زد به کمرشو گفت : ده هزاردفعه بهت گفتم یه کف دست گچ درست کن بمال به این سقف بی صاحاب ٬ انقدر دست دست کردی تا ریخت.
- گچ چیه زن؟! کل پشت بوم باید قیرگونی بشه.
* اگه لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره ؟ حتما باید بمونیم زیر آوار بمیریم تا به فکر بیفتی؟!
- بابا چرا نمیفهمی زن! صدو بیست هزار تومن خرج داره ٬ ندارم بابا ندارم. از کله سحر تا بوق سگ دارم جون میکنم تا شیکم تو و توله سگاتو سیر کنم مگه چیزیم میزارین بمونه؟
* نه بابا ؟ این توله سگا از آسمون اومدن؟ مال تو نیستن که ؟ ...
ادامه پرده اول :
- مامی چوب اسکیام کجاست؟
- نمیدونم عزیزم شاید تو ماشینت باشه.
- یه کم پول بده ناهار با بچه ها بیرونیم.
- چقدر میخوای؟
- بده دیگه. اندازه یه ناهار.
- صد تومن کافیه؟
آره خوبه زیاد خرج نمیکنم ٬ یه کمی تو عابربانکم دارم اگه کم اومد میگیرم. بااااااااای.
ساناز از حموم میاد بیرون و رو به مامانش میگه : مامان ناهار چی داریم؟
* شینسل مرغ عزیزم.
ساناز زیر لب غرغر میکنه و همینطور که با حوله داره موهاشو خشک میکنه خطاب به مامانش میگه: تو چرا هرچی شوهرت دوست داره درست میکنی ؟! ما آدم نیستیم تو خونه؟ من استیک میخوام.
*عزیزم بابات نمیتونه گوشت قرمز بخوره.
- اصلا من ناهار با دوستام میرم بیرون ٬ یالا پول بده بینم.
* قربون دختر گلم برم بیا عزیزم.
- این چیه؟ همش پنجاه تومن؟! اینوکه نیگاش کنم تموم شده !...
ادامه پرده دوم :
- سجاد ٬ سحر٬ پاشید مدرستون دیر میشه.
* مامان پول بده میخوام ورق امتحانی بخرم.
- برو از بابات بگیر.
آقا صادق : مگه باباش چاپخونه اسکناس داره ؟ برید از ننتون بگیرید.
* بالاخره از کی بگیرم ؟ بابا امتحانم دیر شد!!
- بیا مامان جون ...
زن آقا صادق گره گوشه چادرش رو باز کرد و یه پنجاه تومنی مچاله شده از توش درآورد و داد به دخترش و گفت : نری آت و آشغال بخریا! فقط ورق امتحانی میگیری.
* پس چی بخورم؟ تازه ساعت دو امتحانمون شروع میشه.
- قربون دختر گلم برم نون و پنیر برات گذاشتم تو کیفت عزیزم بخور ته دلتو بگیره
تا بیای خونه...
واما پرده آخر...
سامان و ساناز بر گشتن خونه .
سجاد و سحر هم برگشتن!
اما این کجا و آن کجا !!!
ساناز از مامانش پول گرفت!
سحر هم گرفت!
اما ...
***
