<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی زیباست</title>
<link>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/</link>
<description>آثار ادبی - شعر - داستان کوتاه - خاطره</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 Nov 2009 09:27:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خود کشی</title>
<link>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;چند روز قبل یکی از دوستان پیشم آمد ؛ قیافه اش حاکی از رنج درونی و پریشانی خاطر بود و نگاهش در عقب نقطه نامعلومی میرفت.ابروانش در هم رفته ، دماغش تیر کشیده و گونه هایش به گودی افتاده بود.دو طرف لب پایینش هر دم به پایین دراز میشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;روی صندلی نشست ، راحت نبود ، گویی دست و پایش زیادی است ، نمیداند به چه وضعی آنها را قرار دهد که صحیح باشد ، لاینقطع در تلاطم و حرکت بودجای تردید برایم باقی نماند ، گفتم زود بگو قصه چیست؟پس از اندکی سکوت خیره به من نگاه کردو گفت: آمده ام بپرسم برای خود کشی چه وسیله ای را از همه بهتر میدانی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt; فکری کردم و گفتم لازم است ابتدا بگویی تا بدانم که این خیال از چه علت خاسته زیرا مطابق علم خودکشی که تو مرا در آن متبحر فرض کرده ای وسیله انتحار باید مناسب با سبب و علت بیزاری از زندگی باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;یک لحظه لبانش را جمع کرد و بطرف دماغ بالا برد و با بی اعتنائی و تحقیر گفت: من تصور نمیکردم چنین موقعی را برای شوخی شایسته بدانی ، من گمان میکردم پیش تو وزنی دارم ، معلوم میشود بنظر طفل دبستان به من نگاه میکنی! جای افسوس است ، پس انسان دردش را پیش که بگذارد؟ پس آن دوستی که برای وجود دوست همان اهمیت هستی خود را قائل باشد کجاست؟اشک در چشمش جمع شد و صدا در گلویش شکست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;به فوریت از هر گوشه دلم که دسترس بود مقداری حزن و اندوه فراهم آوردم و در صورت ظاهر کردم ، گفتم اگر دوستی داری منم و اگر کسی بیش از همه به عقل و متانت قضاوت تو معتقد باشد باز هم منم اما جواب سئوال تو آسان نیست زیرا من هیچوقت تجربه خود کشی نکرده ام و نمیدانم چه اسبابی سهل تر میکشد و متاسفانه اشخاصی هم که انتحار کرده اند باز نیامده اند که شرح احساسات خود را برای ما بیان کنند. البته هرچه مرگ سریعتر باشد بهتر است و شاید آسانتر از همه گلوله باشد به شرط آنکه به مغز یا قلب بخورد ، زیرا که کسی را میشناسم که در گوش خود تپانچه را آتش داد و در نتیجه بین دو گوشش سوراخی سوراخی باز شد و باقی عمر کر بود. اغلب در موقع عمل دست میلرزد و گلوله به نشانه نمیخورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;گفتم تپانچه دارم اگر بخواهی میدهمت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;گفت ممنون میشوم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;برخاستم و تپانچه را از اتاق خواب آوردم و پیشش گذاشتم و طرز عمل آنرا نشانش دادم اما براستی دستم میلرزید. گفتم این جواب سئوال تو ٫اما اگر تو هم به دوستی من وقعی میگذاری باید مرا قابل اعتماد بدانی و مصیبت عظیمی را که سبب این تصمیم شده برایم بگویی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;گفت اتفاق تازه ای رخ نداده ، از دنیا سیر شده ام ، مکررات خسته ام کرده در این صورت دلیلی برای زندگانی نمیدانم. من که باید در آخر از این در بروم ، هر چه زودتر آسوده تر. برویم ببینیم بلکه آنجا حیات بر اصل دیگری غیر از مزاحمت گذاشته شده باشد.   ساکت شد و به فکر فرو رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;گفتم مگر در این دنیا شرط زندگی مزاحمت است؟ چنین نیست که میگویی ، این خیال و عقیده تو موقتی و گذرنده است ، تو در این حال ، از اعتدال بیرونی و حقایق را درست نمیبینی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;آتشی شد و جای خود را چند بار روی صندلی عوض کرد و با صدایی گرفته و مضطرب گفت: آیا مزاحمت غیر از این است که جمعی بدون جهت و دلیل با نظر خصومت با من رفتار میکنند و مانع پیشرفت من میشوند؟ من به هیچکدام از آنها بدی نکرده ام ، چرا با من دشمنی دارند! چرا خیالم را دائم مشوش و پریشان میکنند؟ چرا زندگانی را به من سخت گرفته اند؟ البته من هم در دلم حس کینه و انتقام میکنم و از این حس رنج میبرم. آیا مزاحمت غیر از این است؟ و اما دوستان و رفقا ، به محض آنکه تمنای یک نفس یا یک قدم همراهی کردی ، لبشان از تبسم جمع میشود و رو میگردانند! انسان در دنیا تنها و غریب است. باز ای کاش تنها بود! یک عده هم مثل زنبور به جانش می افتند، شیرینی میبرند و نیش میزنند! آیا مزاحمت غیر از این است؟ نمیدانم لذت این دنیا به چیست؟با چه میشود خوش بود؟ مثل گاو عصاری هر روز از صبح تا غروب میدویم و به جایی نمیرسیم! افسوس که نشاط این دنیا را باید به پول خرید ، منهم که دستم خالی است. چه میتوان کرد ، قسمت ما هم در این دنیا این بود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;برخاستیم و با هم روبوسی کردیم ، آب دیدگان درهم مخلوط شد ، آماده رفتن بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;گفتم : من نمیخواهم و نمیتوانم  در تصمیم تو رخنه کنم اما چون فرصت مردن هیچوقت از دست نمیرود و زمانهای دراز مرده خواهیم بود ، عقیده دارم دو روز اجرای این خیال را به تعویق بیندازی و از این دنیا و مردم انتقامی بگیری و اگر به این راضی نمیشوی این دو روز را برای خاطر من زنده باش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;فکری کرد و با صدایی خفیف گفت: حاضرم برای خاطر تو مقداری رنج ببرم. گفتم حالا که دو روز از حیات خود را به من عنایت کردی باید در این مدت هر زحمتی که به تو تحمیل میکنم بپذیری.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;گفت حرفی ندارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;گفتم حیف است که تو نباشی و دشمنانت از رفتن تو خوشوقتی بکنند. برای آنکه ولو یک لحظه دلشان را به درد آورده باشی باید همشان را ملاقات بکنی و مثل کسی که پس از بریدن ، با محبوب آشتی میکند ، ظاهری پر از صفا و محبت به خود بگیری و با حرف خوش دلشان را به دست بیاوری و چون خیال زندگی نداری انتظار نتیجه و مساعدت هم نباید داشت حتی اگر کسی اظهار لطف کرد ، با اظهار تشکر از قبول لطفش امنتاع کن و برخیز زیرا تو دیگر به مساعدت و همراهی کسی احتیاجی نداری و مقصود از این خوش خلقی این است که دلشان از رفتن تو بسوزد. سپس به سراغ دوستان و رفقا برو ، صورتشان را ببوس ، چهره ات را بگشا و بگو و بخند ، تو دیگر محتاج کسی نیستی و با همه همقدر و برابری! بپرس اگر خدمت و زحمتی دارند بر عهده بگیر ، در عوض وقتی درگذشتی خیلی دلشان برایت خواهد سوخت و مقصود همین است. تکلیف دیگری هم داری که قدری دشوار است ولی باید انجام بدهی چون ساعات محدود حیات تو در اختیار من است: فردا صبح قبل از آفتاب برو پشت بام ، باید یک ساعت قبل از طلوع آفتاب روی بام باشی ، هر چه خیال و غصه داری در سینه نگاهدار و به یاد من باش و دمیدن فجر را تماشا کن ، ببین هوا چند رنگ میشود ، مناظر مختلف کوه و طبیعت را مشاهده کن و به آواز مرغان گوش بده. به فکر من : سپیده صبح از جنس آن نوری است که از طلوع عشق در دل میتابد،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;صفای دوستی هوای گلزار محبت و وفا است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt; صافی اشکی است که بر بدبختی دیگران فرو میریزیم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;رقت آهی است که بر بیچارگی مستمندان میکشیم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;پاکی دلی است که به تسلی فروماندگان مشغول است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;لطافت ناله هایی است که از پشیمانی خوبیهای ناکرده سر میدهیم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;قشنگی خجلتی است که از مقایسه اقبال خود با فلاکت زیردستان میبریم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;آزادی ٫ آن دقایقی است که خود را فراموش میکنیم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;تو هم در این معانی دقت کن ، ببین آیا تو نیز مثل من احساس میکنی؟ وقتی دمیدن آفتاب را دیدی به سر کارت برو و به وظیفه روزانه ات مشغول شو ، اما نه مثل هر روز! خدمت را چنان انجام بده که پس از تو حسرت و افسوس بخورند ، بگذار دلشان برایت خیلی بسوزد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;صبح چیزی نخورده ای ناهار را نان و پنیر و ماست و گردو بخور و یا هر غذای دیگر که مایل باشی به شرط آنکه قیمتش از دو ریال تجاوز نکند. با اهل خانه بگو و بخند و محبت بسیار کن و به هیچ چیز ایراد نگیر، دو روزه عمر قابل ایراد گرفتن نیست! بگذار از رفتن تو اندوهشان حد نداشته باشد.برای گذراندن وقت ، در موقع بیکاری چند صفحه مثنوی و حافظ بخوان و باز فردا این زندگی موقت و پر زحمت را برای خاطر من ادامه بده و روز سوم هر چه میخواهی بکن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;دوستم تبسمی کرد و گفت : بچه گول میزنی؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;صورتم را عبوس کردم و گفتم بلی بچه گول میزنم اما تو به من قول داده ای که از فردا چهل و هشت ساعت در اختیار من باشی ، هر چه گفتم باید انجام بدهی و چاره ای نداری! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;دریافت که جای مباحثه نیست ، تپانچه را برداشت و خداحافظی کرد و رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt; روز سوم لباس مشکی بر تن کردم و به خانه اش رفتم ، به استقبالم آمد ، چهره اش گشاده و مسرور بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;گفتم برای مراسم ختم و سوگواری آمده ام ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;خندید و گفت: برای مردن فرصت بسیار است ، میخواهم چندی به دستور تو زندگی کنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه نشاط از چشمها فرو میریخت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;  ( محمد حجازی )&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 09:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegi-zibast-1891&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>zendegi-zibast-1891</dc:creator>
<guid>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدایا...</title>
<link>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=4&gt;خــداي من&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=4&gt;خـوانـدمـت ، پاسـخم گفـتي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=4&gt;از تــو خــواســتـم ، عــطايـم كـــردي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=4&gt;بـسـوي تـو آمـدم ، آغـوش رحـمـت گشـودي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=4&gt;بــه تـــو تــكــــــــيـه كــــــردم ، نـجــــــاتــم دادي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=4&gt;به تــــــــــو پـــــنــاه آوردم ، كفــايـــتـــــــم كــــــــــردي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=4&gt;خـــــــــــــــــــــــــــــدايـــــــــا&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=4&gt;از خـيـمــــــــه گاه رحـمــــــتـت بـيـــــــــرونـم مـكــــــــن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=4&gt;از آســــــــتــان مــهـــــــرت نا امـــــــيـدم مــســـــــاز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=4&gt;آرزوهـا و انـتــــظارهايم را به حـــــــرمان مـكـشــان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=4&gt;از درگاه خــويـــشـــــــت مـــــــــرا مـــــــــران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=4&gt;اي خــــــــــــــــــــــداي مهـــــــــــربان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=4&gt;بر من روزي حلالت را وسعت ببخش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=4&gt;و جسم و روحم را سلامت بدار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 23:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegi-zibast-1891&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>zendegi-zibast-1891</dc:creator>
<guid>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنسوی دلتنگیها...</title>
<link>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=5&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;آنسوي همه دلتنگيها خدايي است&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=5&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;كه داشتنش تلافي همه نداشته ها است &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 20:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegi-zibast-1891&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>zendegi-zibast-1891</dc:creator>
<guid>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دالای لاما</title>
<link>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;جزء افراد خوشبختي بودم كه امروز را با چشمانم ديدم ، من زنده ام ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;من زندگي با ارزشم را در دست دارم ، آنرا تباه نخواهم ساخت ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;از تمام انرژي ام  استفاده ميكنم و روحم را پرورش ميدهم ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;درهاي قلـــبـم را بـه ســـــوي همـــگان باز ميـكـــــنم ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;از جانب همه انسانها تنها خوبي ها را جذب ميكنم ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;با ديــــگــــــــــران مهـــــــــربان هســـــــــتم ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt; از دست ديگــــران عصباني نميشـــــــوم ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt; و در مـورد ديگران  بد فكر نميكــنم ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=5&gt;و تا آنجا كه ميتوانم به ديگران سود ميرسانم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 21:14:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegi-zibast-1891&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>zendegi-zibast-1891</dc:creator>
<guid>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدایا تو این دنیا چه خبره؟!</title>
<link>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>  
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;- موافقي تابستون با مهران اينا يه سر بريم استراليا ؟ مهرناز پارسال با شوهرش  رفته بودن اونجا ، ميگفت بهشته . &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;- نه ؛ بذار عيد ميريم . امسال تابستون ميريم هاوايي بفهمي بهشت يعني چي !  &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;اينها صحبتهايي بود كه بين نيلوفر و شوهرش رد و بدل شد .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;با يه حساب سر انگشتي اگه يك هفته هم بمونن با ويزا و بليط و هتل و ...  7 تومني بايد خرج كنن !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;نميدونم چرا يه دفعه ياد يحيي افتادم ؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;طفلك يه عقد ساده تو محضر گرفت و دست به دامن وامهاي ازدواج شد تا بلكه بتونه  به صرف شربت و شيريني دست زنشو بگيره بره سر خونه زندگيش ، تازه اگه پولش برسه و بتونه يه لونه مرغ جايي اجاره كنه ! !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;زنگ تلفن رشته افكارم رو پاره ميكنه .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;عليرضا بود . دوباره ماشينشو عوض كرده و ازم خواست برم رخش جديدشو ببينم .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;دو ماه پيش بود كه ماشينشو عوض كرده بود . با يه زانتيا تو اتوبان همت كورس گذاشته بود و انقدر به ماشين فشار آورده بود كه سيلندر ماشين آب شده بود!! ولي بقول خودش ارزششو داشت چون زانتيارو سوسك كرده بود ! !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; حالا يكي ديگه خريده . يه بي ام  و كه فقط سي ميليون تومن داده موتورشو تقويت كردن ! يازده ميليون هم هزينه تقويت اتاق و تيونينگ ماشين شده !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;عليرضا قهرمان رالي سرعت تهرانه . يه خونه مجردي تو ... داره . مامانش ميليونره و باباش ميلياردر!!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;ولي نميدونم چرا مثل خوك زندگي ميكنه ؟ ! وقتي پول بدون زحمت به دست آدم برسه همينطوري ميشه .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;مغزم درد گرفته ، همش تحليل ...همش بررسي ...همش تحقيق !!!!! واي خدا مگه اين مخ چقدر كشش داره .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;پاشم برم يه سري به يحيي بزنم ببينم برا مراسمش چيكار كرد بلكه مغزم يه خورده هوا بخوره طفلك.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;حوصله رانندگي ندارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;سوار مترو شدم...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;به محض بسته شدن در قطار دختر حدودا نوزده ساله اي كه بچه كوچكي بغلش بود وسط واگن ايستاد و خطاب به مسافران گفت :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;- خواهر ، برادر، يه كمكي به خواهر خودتون بكنيد ، پدرم نابيناست ، شوهرم كارگر بود از ساختمون افتاد مرد ، بچه ام سرپرست نداره خرج پدر و بچه ام رو خودم ميدم ، چهار ماهه كرايه خونمون عقب افتاده با كمكهاي شما امشب هم چراغ خونم روشن ميمونه ، خواهرتونو نا اميد نكنين اجرتون با خانوم فاطمه زهرا (س) ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;دختره انقدر ناليد كه يحيي رو يادم رفت !!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;اومدم دست كنم تو جيبم و يه پولي بهش بدم كه يه چيزي تو مخم هوار زد...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;آهاااااااااااي پسر !!! مگه يادت رفته ؟! گداهاي سازمان يافته ... تكديگران سازماني ... جوانان اجير شده باندهاي مافيايي و...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;خدايا عجب زمونه اي شده به هيچ كس نميشه اعتماد كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;رسيدم سر كوچه يحيي اينا ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;يه پسر ده پونزده ساله تا كمر شيرجه رفته بود تو سطل زباله...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;رفتم بالا سرش و گفتم : بچه دنبال چي ميگردي؟؟!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;طفلكي چنان غرق در كاوش خودش بود كه زهره ترك شد ! مثل برق پريد بيرون وبا لهجه آذري گفت : - سلام حاجي !!! دنبال پلاسكيت ميگردم !!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;جواب سلامشو دادم و گفتم :  اولا من حاجي نيستم ؛ دوما كه  پسرخوب اينا آلودس ، هزار جور درد و مرض ميگيري !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;صورتش از گرما مثل لبو قرمز شده بود ، همينطور كه با آستين كثيف پيرهنش عرقشو پاك ميكرد گفت :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;- حاجي نون ما هم توي همين آشغالاست ديگه !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;واي خدا بازم معده ام درد گرفت!! هر وقت اعصابم خورد ميشه ميزنه به معدم .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;يه پولي بهش دادم و گفتم  امروز ناهار مهمون مني . برو يه چيزي برا خودت بخر.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;گل از گلش شكفت . پول رو گرفت و گفت : دستت درد نكنه حاجي.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;گوني اموالشو انداخت رو دوششو رفت بسوي سرنوشت...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;نشستم رو پله هاي خونه يحيي اينا و مشغول فكر كردن شدم ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;خدا بيامرزدش ... خونه حاج احمد همين روبروئه.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;وقتي شهيد شد تازه همه فهميدن كي بوده!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;هيچكس نميدونست حاج احمد شيميائيه. اصلا كسي خبر نداشت كه جبهه رفته باشه!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;هيچكس يادش نمياد تونسته باشه يكبار به حاج احمد زودتر سلام  كنه ! كوچيك و بزرگ براش فرق نداشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;چقدر آدم غريبه اومده بودن تو مراسمش . يكي ميگفت حاج احمد خرج دانشگاهمو ميداد! اون يكي ميگفت بچه هام امسال عيد ديگه لباس نو ندارن چون حاج احمد ديگه نيست براشون بخره.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;زن همسايه بغليشون هاي هاي گريه ميكرد و ميگفت دو تا دخترامو حاج احمد عروس كرد اما قسمم داد اگه كسي از اين قضيه چيزي بفهمه حلالم نميكنه!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;اي خدا بنازم به اين قدرتت. اگه امثال حاج احمدها آدمند پس ما چي هستيم؟؟!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;اگه ما آدميم پس اينا كي اند؟!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt;بعد از جنگ چقدر اومده بودن دنبالش تا بهش پست و مقام بدن اما جواب حاج احمد يك كلام بود: &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;من با خدا معامله كردم ! ميدونيد چندتا از بچه ها تو بغل من شهيد شدن؟؟!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;خونشو اونا دادن ، پست و مقامشو من بگيرم؟؟؟!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; اينارو زن حاج احمد بعد از شهادتش برامون تعريف كرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;خدايا....&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;يك عده بخاطر پست و مقام چه جنايتهايي كه نميكنن ! اونوقت حاج احمد...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;خدايا تو اين دنيا چه خبره؟؟!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;يادم رفت اومده بودم به يحيي سر بزنم! نيم ساعته دم در نشستم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;چند تا موتوري پشت سر هم  از سر كوچه رد ميشن و خيابونو گذاشتن رو سرشون ،&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;- عشق است  ميرحسين...!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;صداي زنگ موبايل افكارمو بهم ميريزه...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;مجتبي بي مقدمه گفت:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;آقا يه بنده خدايي تو بيمارستانه بايد سريع عمل بشه ، يه دارو براش نوشتن سيصد هزار تومن!  بايد فوري بهش برسونيم ، هيچ كسي رو نداره ، فقط  يه دختر داره كه اونم الان داره گريه ميكنه! داريم با بچه ها پول جمع ميكنيم چقدر ميتوني بدي؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;ديگه يحيي رو كلا يادم رفت !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;خودم رو هم يادم رفت!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;چقدر معدم درد ميكنه...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;خدايا تو اين دنياي تو چه خبره؟؟!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;شكرت خداي مهربون من&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;شكرت...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 18:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegi-zibast-1891&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>zendegi-zibast-1891</dc:creator>
<guid>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مراقب ...</title>
<link>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;مراقب افكارت باش چــــــــون به حرفهايت بدل ميشــــــــــود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;مراقب حرفهايت باش چــــــون به اعمالت تبديل ميشــــــــود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;مراقب اعمالت باش چــــــون به عادتهايت مبدل ميشــــــــود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;مراقب عادتهايت باش چــــــــون به شخصيتت تبديل ميشـود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;مراقب شخصيت خود باش چون به سرشت تو تبديل ميشود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;و مراقب ســــرشت خويـــــش باش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;چون به سرنوشت تو تبديل ميشود&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Jul 2009 22:21:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegi-zibast-1891&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>zendegi-zibast-1891</dc:creator>
<guid>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیوانا</title>
<link>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt;یکی از افسران امپراتور در معیت تعدادی سرباز از میدان دهکده عبور میکردند.&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;افسر،شیوانا را شناخت و از اسب پیاده شد و شلاق به دست نزدیک شیوانا رفت و با تمسخر گفت: استاد! شما همیشه میگویید انسان نباید به دیگران ظلم کند.نباید این کار را انجام دهد و یا باید آن کار را انجام دهد. من این باید و نباید را قبول ندارم. میگویید نه به من نگاه کنید!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;سپس افسر نزدیک مرد دست فروش ضعیف الجثه ای رفت و تمام اثاثیه اش را به اطراف پخش کرد و با شلاقی که در دست داشت به سر و صورت او کوبید. آنگاه نزد شیوانا آمد و گفت: دیدید که من یک نباید را انجام دادم و هیچ اتفاقی نیفتاد!! پس اعتراف کنید که درسهای معرفت شما پشیزی نمی ارزند!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;هیچ کس از ترس افسر و سربازان امپراتور جرات اعتراض نداشت. شیوانا نگاهش را به سمت مرد دست فروش برگرداند و با اشاره چشم از او خواست تا آرام باشد. اما مرد دست فروش بی اعتنا به حرکات افسر به سمت او رفت و آهسته طوری که فقط افسر و شیوانا شنیدند به افسر گفت: همیشه افسر نیستی! و همیشه سربازان کنارت نیستند! و همیشه شلاقی در دستانت نیست! تا آخر دنیا منتظر میمانم و آنروز که وقتش شد،حتی اگر یک تماشاچی هم شاهد صحنه نباشد،پاسخت را میدهم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;مرد دستفروش این را گفت و به سرعت در ازدحام جمعیت گم شد.                                     افسر مات و مبهوت چند لحظه ای سرجایش میخکوب شد و بعد مثل برق گرفته ها دور خود چرخید و به دنبال دستفروش رفت و چون او را پیدا نکرد،وحشت زده به سمت شیوانا آمد و با لحنی که در آن ترس و وحشت موج میزد گفت: استاد شنیدید چه گفت؟! او افسر امپراتور را تهدید کرد! شما باید آنچه شنیدید را به همه بگویید!                                                        شیوانا لبخند تلخی زد و گفت: من فقط صدای شلاق ر ا شنیدم! و به بقیه صداها گوش نکردم. اما این را بدان که وقتی میگویند نباید کارهای زشت را انجام داد و نباید آبرویی را بی جهت ریخت و نباید ظلم کرد،این &quot; نبایدها &quot; کلماتی توخالی و به قول تو نصیحتهایی بی ارزش نیستند که تو اگر دلت نخواهد به خود حق بدهی آنها را زیر پا بگذاری و هر کاری دلت خواست انجام بدهی!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;درسهای معرفت و نصایح اهل دل هشدارهایی هستند برخاسته از تجربه انسانهای خردمند در طول زمان که اگر به آنها بی اعتنایی کنی لاجرم باید منتظر عواقب کار خطایت هم باشی.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 07:56:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegi-zibast-1891&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>zendegi-zibast-1891</dc:creator>
<guid>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکیم عمر خیام</title>
<link>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;قومی متفکرند اندر ره دین          جمعی به گمان فتاده در راه یقین&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;میترسم از آنکه بانگ آید روزی     کای بی خبران راه نه آنست و نه این&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Jun 2009 16:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegi-zibast-1891&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>zendegi-zibast-1891</dc:creator>
<guid>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی کن</title>
<link>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آیا میتوانی به خاطر بیاوری نام پنج نفر از ثروتمندترین اشخاص جهان را؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;یا پنج شخصی که در سالهای اخیر ملکه زیبایی جهان شده اند؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;یا ده نفر از کسانی که جایزه نوبل برده اند؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;و یا حتی ده هنرپیشه ای که اخیرا اسکار گرفته اند؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نگران نباش ٬ هیچکس بخاطر نمیاورد!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تشویقها پایان میپذیرند ... مدالها را گرد و غبار فرا میگیرد ... و برنده ها    خیلی زود &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;فراموش میشوند!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ولی اکنون ببین آیا بخاطر میاوری نام سه معلمی که در پیشرفت تحصیلی تو &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نقش موثری داشته اند؟!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;و یا سه نفر از دوستانت که در زمان احتیاج به تو کمک کرده اند؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;یا انسانهایی که احساس خاص و زیبایی در تو بوجود آورده اند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;جواب دادن خیلی بی دردسر و راحت است. اینطور نیست؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;کسانیکه به زندگی تو معنا بخشیده اند٬ جزو مشهورترین و بالاترین          &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;افراد دنیا نیستند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آنها ثروت زیادی ندارند و مدال و جایزه مهمی به دست نیاورده اند٬ ولی آنها کسانی هستند که نگران تواند و از تو مراقبت میکنند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;کسانیکه مهم نیست چگونه٬ ولی در کنار تو میمانند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مدتی درباره آن فکر کن...زندگی خیلی کوتاه است...و تو ٬&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;در کدام لیست از کسانیکه نام بردم هستی؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Jan 2009 18:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegi-zibast-1891&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>zendegi-zibast-1891</dc:creator>
<guid>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدمهای طمعکار</title>
<link>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&quot; خداوندا ! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟! &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد٬ مرد نگاهی به داخل انداخت٬ درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف غذا بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغرمردنی و مریض حال بودند.                    به نظر قحطی زده میامدند.آنها در دست خود قاشقهایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی میتوانستند دست خود را داخل ظرف غذا ببرند و قاشق خود را پر کنند.اما از آنجا که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود٬نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود بگذارند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;خداوند به او گفت : &quot; تو جهنم را دیدی &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;یک میز گرد با یک ظرف غذا روی آن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;افراد دور میز٬مثل جای قبل همان قاشقهای دسته بلند را داشتند٬ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده٬میگفتند و میخندیدند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;مرد روحانی گفت : نمیفهمم!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;خداوند جواب داد : ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! میبینی؟              اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند٬درحالیکه آدمهای طمع کار فقط به خودشان فکر میکنند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 14:15:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegi-zibast-1891&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>zendegi-zibast-1891</dc:creator>
<guid>http://zendegi-zibast-1891.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
